قلم را می سپارم به شهداء،كه وارثان به حق حسین(ع)هستند و به شیفتگان و پویندگان خط سرخ شهادت،همان هایی که بر مرگ سرخ لبخند شهادت زدند و در مسلخ عشق چه زیبا سرود رهایی سر دادند. شهدای مظلومی که پیکر مطّهرشان، برای همیشه در سرزمین کفر باقی ماند؛ و هم به خسته دلانی که در زیر شکنجه های وحشیانه دشمن، دل خویش را به یاد خدا و پیامبر و ائمه زنده نگه داشتند.
در اين مجال، خاطره ای از زندان مخوف"الّرشید" برایتان نقل می کنم.خاطره اي تكان دهنده که نشاني از هزاران نشان حقانيّت ما وتقدّس دفاع مان داشت و دارد.حادثه اي عبرت آميز،كه اعجازش برای ماكه دربندِ عشق ولايت بوديم وتا ابد هم هستيم،روشن بود؛ كه براي زندان بانان ما نيزهم چون خورشيد درخشيد.
آن بندی از زندان الّرشید که ما را در آن جا داده بودند، حدود بیست سلول داشت که وسط آن یک راهروی 1.5 متری بود. بچّه هايي كه جراحت ومجروحيت بیشتری داشتند، مثل قطع نخاعی ها، که فلج بودند را در همین راهرو انداخته بودند. درهر سلول 4*3 ،نيزحدود 40 نفررا جا داده بودند. از بس جا تنگ بود،نمی توانستیم بنشینیم یا بخوابیم یا بایستیم. تحمّل آن شرايط خیلی سخت بود. وضعيّت بهداشتی بسیار وحشتناك بود.آلودگي هاي ناشي اززخم هاي بچّه هاكه درمان نمي شدند؛هم چنين آلودگي هاي ناشي از كمبود شديد آب ومحدوديّت هاي سخت جهت استحمام و دستشويي،شرايطي رابه وجود آورده بود كه فقط و فقط، یاد خدا وائمه اطهار(ع) قوت قلبی به ما مي داد وبراین همه سختی غلبه مي كرديم.
خدایا! یک روز، دوروز، سه روز، یک هفته، یک ماه، چند ماه باید در این وضعیت بمانیم؟هيچ كس نمي دانست. سلّول ما نزدیک درب ورودی واقع شده بود ولذا از خيلي از اتّفاقات، پيش از ديگران خبردار مي شديم. تقریباً همیشه، مرثیّه و روضه ي امام موسی بن جعفر (ع) در زندان های هارون را می خوانديم و گریه می کرديم و از خدا می خواستیم به ما صبر و تحمّل بیشتری بدهد تااین وضعیّت را با سرافرازي پشت سربگذايم. از امام هفتم مدد می طلبیدیم كه ما را در اين شرايط طاقت فرسا كمك نمايد.
هر روز صبح زود، عراقی ها وارد زندان می شدند و بعد از ضرب و شتم و ناسزا گفتن،آمار می گرفتند و می رفتند. اگرهم اسير مجروحي پس ازمدّت ها تحمّل درد، غريبانه شهيد شده بود، به بیرون انتقال داده می شد. یک روز گروهبان عراقي به نام حسین كه تازه به عنوان مسئول بند ما آورده بودند، برای گرفتن آمار، به همراه چند عراقی دیگر، وارد زندان شدند. این نکته را اضافه کنم که عراقی ها وقتی می خواستند داخل زندان شوند، ماسک می زدند تا هوای کثیف، آلوده و پر از تعفّن زندان، آن ها را اذیّت نکند. امّا آن روز، با روزهای دیگر فرق می کرد. از ساعت ها قبل، صدای ذکر و صلوات بچّه ها تمام بند را فراگرفته بود. بعضی گریه می کردند و بعضي اشك شوق مي ريختند.به هرصورت، حال وهواي عجیبی براسرا حاكم بود. بوی خوش عطري بي سابقه،بربوي متعفّن وگند زندان غلبه كرده وتمام فضای زندان را احاطه کرده بود و همه از هم و از سلول های دیگر سؤال می کردیم که مگر کسی عطر زده؛با این که همه از حال و هوای همدیگرآگاه بوديم ونيز مي دانستيم كه استعمال بوي خوش، ازموارد ممنوعه بود. ولی این فضا دیگر فضای بدبو نبود.
در همین شرايط، گروهبان حسین و همراهانش،مسلّح به کابل و باطوم،و ماسک برصورت، وارد شدند. حسین عراقی،به محض ورود متوجّه وضعیت غيرعادّي و بوی خوش شد،لذا با صدای بلند وغضب آلود،گفت که چه کسی عطر زده؟ مگر ما نگفتیم کسی نباید چیزی با خودش بیاورد؟ یکی از بچّه ها به او گفت که این بو و عطر خوش که به مشام شما مي رسد، از این برادر شهید ما است.
حسین با ناباوري وكنجكاوي، به طرف جسد این شهيد عزیز رفت و وقتي متوجّه این بوی خوش شد كه از بدن مطهّرشهيد برمي خيزد، در حالي كه همه ي ما شاهد بودیم، با صدای بلند فریاد می زد: والله شهید، والله شهید؛ و با عصبانیت کلاه و باطوم و ماسک خود را انداخت زمین و سراسيمه وبا حالي منقلب از بند خارج شد و تا آخرین روزهایی که در زندان الّرشید بودیم از او خبری نداشتیم.
• شهيد موصوف طلبه اي بسيجي ازشهر تايباد استان خراسان بودكه مجروح قطع نخاع بود و مدّت مديدي،بدون رسيدگي در راهرو زندان رها شده و سرانجام در ديار غربت ودر بي كسي ، به شهادت رسيد.
• راوي : آزاده ي سرافراز عبدالمحمّد شيخ ابولي.
در اين مجال، خاطره ای از زندان مخوف"الّرشید" برایتان نقل می کنم.خاطره اي تكان دهنده که نشاني از هزاران نشان حقانيّت ما وتقدّس دفاع مان داشت و دارد.حادثه اي عبرت آميز،كه اعجازش برای ماكه دربندِ عشق ولايت بوديم وتا ابد هم هستيم،روشن بود؛ كه براي زندان بانان ما نيزهم چون خورشيد درخشيد.
آن بندی از زندان الّرشید که ما را در آن جا داده بودند، حدود بیست سلول داشت که وسط آن یک راهروی 1.5 متری بود. بچّه هايي كه جراحت ومجروحيت بیشتری داشتند، مثل قطع نخاعی ها، که فلج بودند را در همین راهرو انداخته بودند. درهر سلول 4*3 ،نيزحدود 40 نفررا جا داده بودند. از بس جا تنگ بود،نمی توانستیم بنشینیم یا بخوابیم یا بایستیم. تحمّل آن شرايط خیلی سخت بود. وضعيّت بهداشتی بسیار وحشتناك بود.آلودگي هاي ناشي اززخم هاي بچّه هاكه درمان نمي شدند؛هم چنين آلودگي هاي ناشي از كمبود شديد آب ومحدوديّت هاي سخت جهت استحمام و دستشويي،شرايطي رابه وجود آورده بود كه فقط و فقط، یاد خدا وائمه اطهار(ع) قوت قلبی به ما مي داد وبراین همه سختی غلبه مي كرديم.
خدایا! یک روز، دوروز، سه روز، یک هفته، یک ماه، چند ماه باید در این وضعیت بمانیم؟هيچ كس نمي دانست. سلّول ما نزدیک درب ورودی واقع شده بود ولذا از خيلي از اتّفاقات، پيش از ديگران خبردار مي شديم. تقریباً همیشه، مرثیّه و روضه ي امام موسی بن جعفر (ع) در زندان های هارون را می خوانديم و گریه می کرديم و از خدا می خواستیم به ما صبر و تحمّل بیشتری بدهد تااین وضعیّت را با سرافرازي پشت سربگذايم. از امام هفتم مدد می طلبیدیم كه ما را در اين شرايط طاقت فرسا كمك نمايد.
هر روز صبح زود، عراقی ها وارد زندان می شدند و بعد از ضرب و شتم و ناسزا گفتن،آمار می گرفتند و می رفتند. اگرهم اسير مجروحي پس ازمدّت ها تحمّل درد، غريبانه شهيد شده بود، به بیرون انتقال داده می شد. یک روز گروهبان عراقي به نام حسین كه تازه به عنوان مسئول بند ما آورده بودند، برای گرفتن آمار، به همراه چند عراقی دیگر، وارد زندان شدند. این نکته را اضافه کنم که عراقی ها وقتی می خواستند داخل زندان شوند، ماسک می زدند تا هوای کثیف، آلوده و پر از تعفّن زندان، آن ها را اذیّت نکند. امّا آن روز، با روزهای دیگر فرق می کرد. از ساعت ها قبل، صدای ذکر و صلوات بچّه ها تمام بند را فراگرفته بود. بعضی گریه می کردند و بعضي اشك شوق مي ريختند.به هرصورت، حال وهواي عجیبی براسرا حاكم بود. بوی خوش عطري بي سابقه،بربوي متعفّن وگند زندان غلبه كرده وتمام فضای زندان را احاطه کرده بود و همه از هم و از سلول های دیگر سؤال می کردیم که مگر کسی عطر زده؛با این که همه از حال و هوای همدیگرآگاه بوديم ونيز مي دانستيم كه استعمال بوي خوش، ازموارد ممنوعه بود. ولی این فضا دیگر فضای بدبو نبود.
در همین شرايط، گروهبان حسین و همراهانش،مسلّح به کابل و باطوم،و ماسک برصورت، وارد شدند. حسین عراقی،به محض ورود متوجّه وضعیت غيرعادّي و بوی خوش شد،لذا با صدای بلند وغضب آلود،گفت که چه کسی عطر زده؟ مگر ما نگفتیم کسی نباید چیزی با خودش بیاورد؟ یکی از بچّه ها به او گفت که این بو و عطر خوش که به مشام شما مي رسد، از این برادر شهید ما است.
حسین با ناباوري وكنجكاوي، به طرف جسد این شهيد عزیز رفت و وقتي متوجّه این بوی خوش شد كه از بدن مطهّرشهيد برمي خيزد، در حالي كه همه ي ما شاهد بودیم، با صدای بلند فریاد می زد: والله شهید، والله شهید؛ و با عصبانیت کلاه و باطوم و ماسک خود را انداخت زمین و سراسيمه وبا حالي منقلب از بند خارج شد و تا آخرین روزهایی که در زندان الّرشید بودیم از او خبری نداشتیم.
• شهيد موصوف طلبه اي بسيجي ازشهر تايباد استان خراسان بودكه مجروح قطع نخاع بود و مدّت مديدي،بدون رسيدگي در راهرو زندان رها شده و سرانجام در ديار غربت ودر بي كسي ، به شهادت رسيد.
• راوي : آزاده ي سرافراز عبدالمحمّد شيخ ابولي.









